به تونل نزدیک می شوید، چراغها را روشن کنید

همیشه با دیدن فیلم های اصغر فرهادی وارد فضایی میشدم که ذهن جستجوگرم دچار مشکل می شد. علت مشخص بود. من به عنوان بیننده ای که ماجرا رو از بالا دنبال می کنم، همیشه دنبال آدمهای خوب و بد داستان می گردم. در بهترین حالت آدمهای خاکستری رو پیدا می کنم که در برهه ای که من دارم ماجراشون رو می بینم دچار تیرگی و خطای بزرگتری میشن و البته چوبش رو هم می خورن. تفاوتی که بین فیلم های فرهادی با بقیه قصه ها بود، (به نظر من) وارد شدن در داستان و ایستادن در کنار سایر شخصیت ها بود. یعنی من دیگه از بیرون قضایا رو دنبال نمی کنم. حالا من هم مثل بقیه مرتب دچار سورپرایز میشم. منم وارد برزخی میشم که مثل همیشه یک مقصر شیطانی و یک فرشته بی گناه نداره. وقتی همه چیز سیاه و سفید باشه می تونی به بهشت و جهنم تشبیهش کنی ولی زندگی واقعی به برزخ بیشتر شبیه میشه. جایی که آدمها همیشه سیاه سیاه نیستند.

برزخ جاییه که نمی تونی مقصر مشکلاتت رو پیدا کنی و انگشتت رو جلوی چشمش بگیری و فریاد بزنی: هی عوضی! مسبب همه این درد ها و سختی ها تویی! پای کثافتت رو از زندگی من بکش بیرون تا بتونم نفس بکشم. (اونایی که تئاتر مرد بالشی رو دیدن، این تیکه رو با اجرای نوید محمد زاده تصور کنن!)

مشکلات زندگی اینجوری ان! همه هم مثل هم درگیرشیم منتهی برگه های امتحانی مون فرق می کنن. هر کسی رو با توجه به سطح توانایی هاش، با علایق و سلایق و توانش می سنجند. این استاد سخت گیر زندگی، خیلی جاها نگاه می کنه ببینه به چی دل بسته ای؟ دستش رو میذاره روی همون دلبستگی و میگه سوال بدی اینه که اینو ازت بگیریم! (اسماعیلت رو ذبح می کنیم تا ببینیم شاگرد اول میشی یا می افتی یا شایدم ناپلئونی پاس می کنی!)

خیلی وقته که درگیرم و آشفته و پریشان. مثل یک موج سینوسی بالا و پایین میشم. گاهی فراموشش می کنم و گاهی بشدت باهاش در جنگم. نمیدونم در آینده ای که میاد، روزهای سال 92 میشن روزهای خوش زندگیم یا میشن کابوس شبانه ام. یعنی می خوام بگم انقدر گیج ام! مثل کسی که توی یک مارپیچ معماگونه گیر افتاده و نمیدونم این مسیری که داره میره میشه مسیر خوشبختی اش و یا مسیر انحرافی و نرسیدن به هدف.

خیلی سخته….خیلی سخت. دیشب فیلم “پل چوبی” رو دیدیم و من با بعضی دیالوگ هاش خیلی درگیر شدم. فیلم رو زیاد دوست نداشتم. نه بازی های خاصی داشت، نه موضوع فیلمنامه رو درک می کردم و نه این عشق های تف مال رو! ولی این فیلم با همه مزخرفی اش دو سه جمله توش داشت که من آشفته حال رو خیلی درگیر کرده. نقل به مضمون اولش میگه:

وقتی جاده ای رو برای اولین بار میری، نمیدونی بعد از تونل چه اتفاقی می افته. بعد از این تونل ها پیچها چه چیزی انتظارت رو میکشه، ممکنه دره باشه….

ارسال شده در این روزها | یک پاسخ

Le passe

دیشب فیلم “گذشته” فرهادی رو دیدیم.

به نظرم فرهادی توانایی عجیبی در طراحی گره های کور داره. خیلی خوب می تونه جهنمی رو بسازه که تمامی شخصیت های داستانش توی اون دارن غرق میشن و من تماشاگر ثانیه به ثانیه فیلم درگیر این جهنم میشم و با اعصابی له از سینما میام بیرون :) یعنی انقدر خوب آدم رو میندازه وسط داستان. بعدم توانایی خیلی خوبی در نوشتن فیلمنامه داره طوری که اصلا نمی تونی ثانبه بعدی داستان رو حدس بزنی، چه در طول فیلم و چه پس از فیلم. خلاصه حسابی فکر و ذهن و روانمون رو درگیر کرد.

آقای فرهادی، من کاری به دیگران، منتقدان و فیلم شناسان ندارم، به نظر من تو فیلمنامه نویس فوق العاده ای هستی. به نظر من “گذشته” هم مثل فیلم های قبلیت عالی و بی نقص بود و حتی از بعضی جهات زیباتر و بهتر.

ارسال شده در فیلم | 2 پاسخ

در باب شورای شهر تهران

من نمیدونم این انتخابات شورای شهره یا رقابت های انتخابی المپیک؟!

 

نه خداییش یه نگاه دوباره به کاندیدا بندازین!

ارسال شده در سی آ سی | پاسخ دهید:

یکی از قدیمی ترین معماهای ذهنی من

یه معمایی که از کودکی توی ذهنم نقش بسته اینه که چرا روز شهادت استاد مطهری رو به عنوان روز معلم جشن می گیریم و گل و کادو میدیم به معلم و تبریک میگیم؟! مگه استاد مطهری دشمن درجه یک معلم ها بوده که روز شهادتش باعث خوشحالی مون بشه؟ چرا مثلا روز تولدش رو جشن نمی گیریم؟ چرا شهادت یه معلم بزرگ باید روز جشن و تبریک باشه؟ واقعا چرا؟

ارسال شده در پرسش های فلسفی, مناسبت ها | یک پاسخ

وقتی یک بطری روغن زپرتی تبدیل به یک بحران ملی می شود

خواستم از همه عزیزانی که طی هفته گذشته تمام روغن مایع های شهر رو برای مصرف سالیان بعد خود، فرزندان، نوه ها و نتیجه هاشون یکجا خریداری کردند تشکر کنم. من به همه شما افتخار می کنم. به همه شمایی که برای هر یک ریال تون برنامه ریزی اقتصادی دارید. احسنت!

هر بطری یک و نیم لیتری روغن لادن در 23 اسفند که بنده خریدم، 3720 بود. اگر میزان افزایش رو 60 درصد فرض کنیم، یعنی قیمت حدود 6000 تومانی برای هر بطری روغن. مصرف یک خانواده رو حتی اگر سه بطری در ماه بگیریم (برای ما که یه بطری کافیه)، میشه ماهی کمتر از 7000 تومان و این در یکسال میشه 84000 تومان! احسنت. کم پولی نیست. ولی من حاضرم به شرافتم قسم بخورم درصد زیادی از همه کسانی که رفتن توی صفها ایستادن تا امروز یه بطری روغن توی هیچ دکانی پیدا نشه، توی زندگیشون گیر 84000 تومان نیستن. اوضاع اقتصادی خرابه؟ میدونم. آدم باید حساب دو دو تا چهارتاشو داشته باشه؟ میدونم.

ولی الحق و الانصاف که ملت گدایی هستیم. (کاری ندارم که آیا این بودیم یا ما رو به این روز درآوردن). فقط این یک نمونه از گدابازی دسته جمعی مون بود.

پ.ن: امیدوام به کسی توهین نشده باشه.

پ.ن: کسی یه بطری روغن داره قرض بده؟ :)

ارسال شده در اینجا ایران، سرزمین مادری من است | یک پاسخ