دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم خواست بنویسم. خیلی وقت پیش تر ها تصمیم گرفته بودم که دیگه چیزی ننویسم. منتهی مثل همیشه که بارها تصمیم می گرفتم و دوباره برمی گشتم، این دفعه هم فکر می کردم بر می گردم. اما این بار، این تصمیم نبود که مانع نوشتنم می شد. وقت نشد. من واقعا فرصتی برای نوشتن و وبلاگ نویسی پیدا نکردم. فکر می کردم که دوران وبلاگ نویسی ام به دورانی مربوط میشه که با تاهل تموم میشه. این اتفاق افتاد اما خلاصه کلام همش به خاطر گرفتاری شخصی خودم بود. گرفتاری ای که به تاهل ربط داشت و نداشت. گرفتاری و مشغله ای که خیلی هم خوب بود.
اما نکته دوم اینه که درسی که توی دانشگاه گرفتم اینه که وبلاگ نویسی می تونه آدمها رو در زندگی حقیقی هم بدبخت کنه. حسابی باید حواست رو جمع کنی که خلاصه می تونه عواقب خیلی بدی داشته باشه. همین ترس از عواقب شوم وبلاگ نویسی در زندگی کاری آینده هم تا حد زیادی مانع از نوشتنم میشه. هنوزم دارم دنبال راه حلی می گردم که اگر یه روزی خواستم ادامه بدم این مشکلات رو نداشته باشه. یه جورایی بستگی به موقعیت داره. همین تدریس های آب دوغ خیاری ام هم باعث میشه تلاش کنم خیلی آتو دست دیگران نداشته باشم. دیگرانی که می تونن حتی دانشجوهای ساده ی سرکلاسم باشن.
اما به هر حال ننوشتنم توی این مدت تقریبا مساوی بوده با نداشتن فرصتی برای نوشتن. حتی فروردین که دوره تمدید وبلاگم رسید. خیلی قصدی برای تمدید نداشتم. تنها عاملی که باعث شد یکسال دیگه تمدید کنم این بود که حتی فرصت یا شاید حال و حوصله بک آپ گرفتن از وبلاگم رو هم نداشتم. یه بک آپ درست و حسابی. اما این بی حالی رو هم به فال نیک می گیرم. حکمت و تقدیر!! شاید فکرامو بکنم و این خونه قدیمی رو همچنان حفظش کنم.
خدا رو شکر که الان حال و حوصله نوشتن همین چند خط رو هم پیدا کردم.
یاحق